|
هم نورد افق های دور
|
||
|
آبروی ده ما را بردند |
وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد
مامور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد.
هوشنگ ابتهاج
معلوم کنیم از هر کسی چه انتظاری داریم چقدر مردم باید خوبی از خودشون نشون بدن تا ما به اونا خوب بگیم وچقدر حق دارند مطابق میل خودشون زندگی کنند .به تعبیر ما که انگار فقط ادم هایی خوبند که همه زندگیشون مطابق میل ما باشه.انصاف به خرج بدین و بگین ایا بیشتر ما غیر از این فکر میکنیم.
هر ادمی یک فکری داره وزندگی خودشو بر اساس افکار خودش پیش می بره .
دیگران هم مثل ما حق دارند مثل خودشون باشند .......................
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنی نمانده بسی
.
.
.
عمر برف است وافتاب تموز
اندکی ماند و خواجه غره هنوز.
درجه ی اخلاص هر کسی به اینه که از چند تا مانع گذشته باشی.اگه خیلی هم استقامت به خرج بدی یه جایی دیگه میگن مانع ها تموم
شد.کسی که همه ی مانع ها را از جلو برداره دیگه برای همیشه
از مانع عبور کردن اسوده شده ولی در بین راه کم بیاری .بازم از اول.
وبه همه اخلاقیات خودت پی ببری-مثلاچی خوشحالت
یا چی باعث ناراحتیت میشه-واز اون طرف دیگران را هم
شناختی وبه قدر ظرفیتشون ازشون انتظار داشتی اون
وقته که دیگه با هیچ کس در هیچ جای جهان هیچ
مشکلی نخواهی داشت.پس هر مشکلی با هر کسی ،
ریشه اش در خودمونه.
امروزم چشم بسته غیب گفتم.اینو که همه می دونستن....................
.........تابعد
واحساس کنید یه چیزی تو زندگیتون کمه واین حس واین فکر خیلی
طولانی براتون باقی بمونه وشما اصلا نفهمید اون چیه.
کاش میشد خودش بیاد وبگه منو می خواستی وتو با تمام وجود
بهش اره بگی...
این روزها که می گذرد...
احساس میکنم....
گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم......
یاد سهراب وقیصر بخیر
من میگم درستی این حرف به درستی انتخابهامون بستگی داره.حالا به هر حال.......
قرار بود من این حرفو نگم......
من میگم اگه هر سختیی در هر جایی کشیده باشین یعنی وقتتون -فکرتون-انرژیتون یا خیالتون را در هر زمانی در هر جایی خرج کرده باشین اگه درست راهمون را انتخاب کنیم یه روزی که دیگه اصلا فکر اون روزای سختو نمی کنیم اون چیزایی را که یه روز خرج کردیم باور نکردنی سرمایه ی ما میشن .در حالی که ما دیگه شاید اون سختیها رو از یاد برده بودیم......
تا نظر شما چی باشه....
تابعد.........
برای غنچه وگل
دلم برای اقاقی
برای عید،محبت،صفاویک رنگی
برای سبزی وباران ،
برای ابر که آید ولی سریع رود،
برای رستن ازخاک واعتدال هوا،
برای سرزدن این وآن به یکدیگر،
برای نو شدن رخت وکفش وپیرآهن،
دلم برای دگرگونی دوباره ی دل ها،
برای عشق،
برای واژه ی باهم،
برای شوق رسیدن ،
زیاد تنگ شده،
بیا بهار ،
بیا من
زیاد دلتنگم.
...........................
شب را بباف
سنجاقکی ز قطره باران بر آن نشان
مرمر برهنه کن
ما رقص گیسوان تو را ناز میکشیم...
( اسماعیل رها)
.......................................................................
زندگی رسم خوشایندی است.
.....................................
اول خودخواهی زیاد.که ادم فکر میکنه همه مردم باید بر اساس میل ونظر سلیقه ومصلحت ما عمل کنن وبه نوعی در خدمت ما باشن واگر این جوری نباشن خوب نیستند.
دوم..این که ما اطرافیانمون را که در دایره شناختمون هستنددر دو رنگ می بینیم
یاسفید سفید .که اگه هیچ کار بدی نکردن اینجورین.ویاسیاه سیاه که فرقش با اولی اینه که کافیه فقط یه کار اشتباه از اونا سربزنه تا ما هم با سرعت هر چه تمام تر دسته اون ها را عوض کنیم.
کاشکی می شد ما از خود خواهان عجول بی انصاف نباشیم.
تاامروز که این جورفکر می کنم بس تا بعد..........
ای بهار ارزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر اشیانم کن گذر
تاکه گلباران شود کلبه ی ویران من
بازا ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببین برچهره داغ حسرتم
ای روی تو ایینه ام عشقت غم دیرینه ام
بازا چوگل دراین بهار سررا بنه برسینه ام
باصدای زنده یاد بنان
چه شود به چهره زرد من، نظري براي خدا کني
که اگر کني همه درد من، بيکي نظاره دوا کني
تو شهي وکشور جان تورا ،تو مهي و ملک جهان تورا
زره کرم چه زيان تو را که نظر بحال گدا کني
زتو گر تفقد و گر ستم ،بود اين عنايت و آن کرم
همه از تو خوش بود اي صنم چه جفا کني چه وفا کني
تو کمان کشيده ودر کمين ،زني ار به تيرم ومن غمين
همه غمم بود از همين ،که خدا نکرده خطا کني
همه جا کشي مي لاله گون ، زاياغ مدعيان دون
شکني پياله ما که خون ،بدل شکسته ما کني
تو که هاتف از درش اين زمان ،روي از ملامت بيکران
قدمي نرفته زکوي آن ،زچه رو بسوي قفا کني
هاتف اصفهاني
وسیع باش وتنها سربزیر وسخت
......
.....
هوای خاک روح انگیز کرده
گل این سرزمین را چون سرشتند
به نامش با وفایی را نوشتند
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
با همان امضا،همان نام
با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است.
قیصر امین بور
گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت
چون آه من به راه کدورت مرو که اشک
پیک شفاعتی است که از پی دوانمت
تو گوهر سرشکی و دردانه صفا
مژگان فشانمت که به دامن نشانمت
سرو بلند من که به دادم نمی رسی
دستم اگر رسد به خدا می رسانمت
پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تن نیستی که جان دهم و وارهانمت
ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی
فردا به خاک سوختگان می کشانمت
تو ترک آبخورد محبت نمی کنی
اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت
ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای
بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت
یک شب برغم صبح به زندان من بتاب
تا من برغم شمع سر و جان فشانمت
چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب
دارم غزال چشم سیه می چرانمت
لبخند کن معاوضه با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
محمد علی بهمنی
محمدعلی بهمنی در گُستره شاداب و آفتابی غزل امروز ایران، چهره ای ممتاز و پُرآوازیدارد. در غزلهایش علاوه بر حضور حال و هوای زلال عاشقانه، عینیت مفاهیم اجتماعی- آن هم با زبانی شاعرانه- به چشم می آید.
او تولدیافته دزفول (1322)، بزرگ شده تهران، و مقیم بندرعباس است.
نخستین کتابش را با نام «باغ لال» در سال 50 به چاپ می رساند و در سال 52 به همکاری با رادیو فرا خوانده می شود. پاره ای از ترانه های آن سالها با ظرفیت های نوآورانه، از آن اوست.
کتابهای «در بی وزنی»، «عامیانه ها»، «غزل»، «شاعر شنیدنی ست» و... «گاهی دلم برای خودم تنگ می شود» ره آورد تب و تاب های این جان شوریده است.
«نیما» و ارزش های نوگرایانه اش در ذهن و زبان بهمنی درخششی چشمگیر دارد. منصفانه می گوید: «غزل من چیزی نیست جُز برداشتی با ظرف غزل از رودخانه «نیما». این ظرف را (نخست) در دست منوچهر نیستانی دیدم وقتی که داشت از پُل استوار هوشنگ ابتهاج (سایه) عبور می کرد. غزل بعد از نیما را نوعی لجبازی می دانم اما این باور از ارادتم به غزل نکاسته است چرا که غزل نه تنها در شعر امروز، بی تردید در شعر تمام فرداها جایگاه ویژه ای خواهد داشت. غزل، هستی ایرانی است و خواهد بود».
بهمنی هر چند در شعر آزاد نیمایی و ترانه سرایی آفرینش های جدی دارد اما اهل نظر بیشتر او را غزلسرایی ممتاز و شیفته می شناسند. «غزلسرایی که می خواهد خود را به رودخانه پُرآب «نیما» متصل سازد که این رودخانه وصل به دریاست و دریا مخاطب بهمنی است».
|
|